تبليغاتX
ساندویچ

 

بي تريد اصغر فرهادي از پيشگامان سينماي اجتماعي دهه سوم سينماي انقلاب است. فرهادي پس از رخشان بني اعتماد فيلمسازي است كه با نگرش نو به معضلات اجتماعي و انسان شناسي خاص خود تدبير و نكته بيني جالب توجهش توانسته عادي ترين مسايل روز اجتماع را با پردازش تازه به تصوير بكشد . ظريف نگري و دقت در پرداخت جزئيات از ويژگيهاي بارز كار فرهادي است كه البته در چهارشنبه سوري به تكامل بيشتري مي رسد.ترانه عليدوستي در نقش روحي به نوعي داناي كل حوادث قصه فيلم است او تقريبا در تمامي ماجراها به نوعي حضور دارد وازديد اوست كه مخاطب به قضايا مي نگرد .

دختر جواني كه در آستانه ازدواج كه به سادگي خوشبخت است كار ميكند و معصومانه در زندگي ديگران كنجكاوي ميكند. فيلم با ورود او به تهران در حالي كه شهر به سال نو نزديك ميشود شروع ميشود.

مرتضي و همسرش مژده كه روحي براي كار به خانه شان رفته در يك كشمكش شديد و بحران خانوادگي قرار دارند . اين آشفتگي در زندگي زناشويي از بي توجهي به خرابي زنگ در خانه و شيشه شكسته كه از خارج از خانه هم ديده ميشود در همان ابتدا به چشم ميخورد . هر دو درگيرند و در اين بين مژده وهمسرش  مرتضي در سخت ترين وضعيت روحي قرار دارد او به همسرش مضنون است و به اوضاع خانه و فرزندش بي توجه است و در معرض يك بحران خانوادگي قرار دارد . روحي به شكل ناخواسته و به خواست مژده  پايش به اين ماجراي خانوادگي باز ميشود و با كنجكاوي و زرنگي عوامانه اش براي جلب توجه مژده و سيمين  زن همسايه كه مژده كه به رابطه او با همسرش مشكوك است به تنشهاي خانه مژده دامن ميزند . تا رفته رفته با درك فاجعه اي كه در راه است خود دوباره به ارامتر كردن اوضاع بپردازد . جداي از ريتم سريع اتفاقات و طرح آسان و روان قصه و ارتباط  شخصيتهاي فيلم با آن نكته مهم در پختگي و پرداخت داستان  در چهار شنبه سوري ورود تماشاگر به قصه درست در بطن اتفاقات است . بيننده بدون هيچ پيش زمينه اي همراه روحي وارد داستان ميشود و رفته رفته  با او به درك اشفتگي  مژده ميرسد. اين واقع نگري و واقع پردازي در پردازش قصه چهارشنبه سوري يكي از دلايل اصلي موفقيت فرهادي در طرح دوباره يك مضمون تكراري است .

بيننده در اين داستان مژده را كمي ماليخوليا يي و وسواسي مي پندار در ظاهر مرتضي را فردي خانواده دوست و كوشا  حتي او از همسرش بيشتر متوجه فرزندانش و حفظ آبرو در مقابل اجتماع  به نظر ميرسد و گويي وسواسها و آشفتگي هاي رفتاري از مژده است كه سرانجام مرتضي را وادار ميكند او را در مقابل چشم ديگران در خيابان كتك بزند . اين در حاليست كه بعد از سكانس  راز گشايي فيلم از رابطه پنهان مرتضي و سيمين بعد از آرام شدن اوضاع خانه مرتضي  قضاوت بيننده را از شخصيت او دچار مشكل ميكند .

گويي فرهادي در اين فيلم بدون هيچ موضعگيري طرح علت و معلول براي يك خيانت زناشويي با ظريف پردازي و نكته بيني  و واقع نمايي  تنها به طرح يك موقعيت  انساني پرداخته است و تماشاگر را براي قضاوت درباره نكات طرح شده در فيلم  مثل  فيلم ديگرش  شهر زيبا آزاد ميگذارد .

گفتني است تهراني در اين فيلم بازي زير پوستي و بدون غليان را كنار گذاشته و فرخ نژاد با زيركي در ارائه كاراكترش پنهان كاري ها و مردمداري او را به تصوير كشيده به طوري كه تماشاگر هم به همراه روحي رفته رفته  در بي گناه بودن  او مجاب ميشود تا هنگامي كه ضربه تنهايي بعد از ديدن سيمين واو با هم وارد ميشود

همچنين در سكانسهاي پاياني فيلم جايي كه مژده كنار فرزندش است به نوعي بيانگر ان است كه مژده به رابطه پنهاني همسرش ايمان دارد و چارهاي جز تنهايي و سازش پيش خود نمي بيند چرا كه همسرش زيركانه رفتار ميكند.

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت توسط |

..."از کجا معلوم مورخان دوره هاى پيش با يکديگر تبانى نکرده باشند و حقايق را وارونه جلوه نداده باشند؟ تاريخ آيا تحريف نشده؟ به کدام قلم و کدام دست مى توان اعتماد کرد ؟ و اصلا چرا هميشه ميپنداريم آنچه در تاريخ نوشته شده جز حقيقت چيزى نيست؟"
                                                                                                  کتاب مرشد و مارگریتا
                                                                                                                               نویسنده میخائیل بولگاکف
 
 


مرشد و مارگاریتا اثری است که بولگاکف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن آن کرده و به زعم بسیاری از منتقدان با رمان های کلاسیک پهلو می زند و بی تردید در زمره درخشان ترین آثار تاریخ  ادبیات روسیه به شمار می رود و جالب اینجاست که وقتی او درگذشت بجز همسر و چند تن از دوستانش کسی از وجود این رمان خبر نداشت .
داستانی درباره پرفسوری(شیطان) که با همراهان خود( عزازیل ، بهیموت و کروویف ) در زمان استالین به مسکو سفر می کند...داستان عاشقی مرشد و مارگریتا...و داستان به صلیب کشیده شدن مسیح در زمان پنجمین امپراطور اورشلیم.
در این کتاب طغیان وجدان آدمی،خیانت،نیروی عشق و فساد به وضوح به تصویر کشیده شده است.زیباترین و جذاب ترین داستان در این میان داستان عاشقی مرشد و مارگریتا است که در راه عشق حتی روح خود را هم با شیطان معامله می کنند.
آنچه فضای این سه داستان را به هم مربوط می کند شباهت شخصیت های داستان ها و آتش سوزی در مسکو...مذبح پروفسور(شیطان)...و طوفان در اورشلیم...مسلخ مسیح است.
نویسنده سعی کرده با دقت و ظرافت فضایی پر از خلاقیت برای خواننده ایجاد کند و با در هم شکستن مرز زمان و مکان بعد دیگری از حقیقت را نشان دهد.
مرشد و مارگریتا را با هر دیدگاه و رویکردی که بخوانید نتیجه خواهید گرفت، عشق در این رمان تا سرحد تقدیس ستایش میشود.در دیگر سوی پونتیوس(حاکم اورشلیم)قرار دارد که عیسی را متفاوت از سایر مجرمان می یابد مهرش بردلش می نشیند او که براحتی فرمان قتل مجرمین را صادر می کرده ، برای نجات عیسی تلاش می کند اما...بن مایه اصلی داستان آمدن پروفسور(شیطان)به مسکو است که به همراه دو دستیارش وارد شهر شده و شهر را بهم می ریزد.اما جالب این است که در پایان داستان شیطان نیز در مقابل عشق مرشد و مارگریتا سر تعظیم فرود آورده و به کمک آنها می شتابد...شاید همین جا باشد که شما بتوانید شیطان را دوست داشته باشید.
در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر  در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوش زد می کند . دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی پر دود و غبار معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند .
بولگاکف راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه و مواد مخدر به عنوان بدیل معنویت را پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنر می داند و تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره گر می داند . بله تنها عشق و ایمان نجات دهنده انسان سرگردان و تنها و غم زده معاصر است و شاید مفهوم اسطوره نجات دهنده موعود که در تمام ادیان به شکلی بیان می شود همین باشد. تنها عشق و ایمان می تواند انسان را نجات دهد،  اما نه ایمان مذهبی و کلیشه ای وقشری. نکته ظریف همین جاست که بولگاکف رندانه به آن اشاره می کند و آن این که راهنما و هدایت گر خود مرشد و مارگریتا ابلیس است در چهره همان ولند و گروه اش نه خدا و نه عیسا. این ابلیس ست که راه رهایی را به مرشد و مارگریتا نشان می دهد و آن ها را به آرامش ابدی می رساند .
داستان مرشد و مارگریتا داستانی است با مفاهیم فلسفی و عاشقانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

"نقشی که مشاطه می کشید و زن را می سپردتا سحرگاه نگهداری اش کند و زن نقش را نگه می داشت حفظ می کرد تا سحرگاه٬تا وقتی که آفتاب از پس پرده های مخمل رخ بنماید٬روشنایی٬روز."
                                                                                                                                  

                                                                                                                                   بخشی از کتاب "و دیگران" 
                                                                                                                                    نوشته محبوبه میرقدیری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محبوبه میر قدیری در سومین اثر خود"و دیگران"از عشقی بد فرجام می گوید.حکایت تنهایی و ترس.ترس از تنها ماندن٬ترسی زنانه!ترس از این که مبادا هرگز لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشی پس با نیاز خود به حریم دیگری دست می بری٬دست درازی به حقی که سهم تو نیست و از آن دیگری است.اما انچه زن تجربه می کند نه عشقی راستین است و نه احساسی غرور افرین که بتوان آنرا بر زبان آورد و در حریم امن آن آشیان ساخت٬که فرو رفتن در باتلاق احساسی تند همراه با شرمساری است"حالا این را می دانم که تو فرشته بوده ای و هستی و من٬حوای گناهکار!ان زمان اماخلاف این فکر می کردم.من فرشته بودم و تو حوایی پیر لجوج و خودکامه!تو در خیالم پیر زن مکاری بئدی که جوانی ساده و صمیمی را فریفته بود!نه به دانه ای گندم و نه به سیبی سرخ که به حکایتی٬حکایت عشقی نا فرجام!"
و دیگران حکایت بیمار اتاق شماره پنج بیمارستانی است که در سکوت سر گذشتش را برای همراه بیمار اتاق شماره نه٬رقیب زندگی اش باز گو می کند"تو سر جای خودت بودی٬توی خانه بودی...و من٬من هنوز زینت پشت در آن قلعه بودم و خیالم پر بود از لحظه های انتظار"
قصه زنی که هویتش را از دست داده آنچنان که در تمام طول داستان نامی از خود به زبان منی آورد اما نام نقش هایی را که داشته خوب به یاد دارد"حکایتی است!زندگی این زن که من باشم٬زینت باشم٬پروین باشم و زهره باشم.حکایتی است!حکایتی هستم من نا گفته و نا نوشته!"
زن وا گویه می کند و می گوید٬از پدری که عاشق می شود٬مادری که حرف هایش را قورت می دهد٬برادری که اعتیاد ویرانش کرده و خواهرانی که قطعا شبیه او هستند!و از عشقش می گوید٬مردی که پیش از این با زنی ازدواج کرده که ده سال بزرگتراز خودش بوده!وازعروسکش می گوید و همبازی کودکی اش که پدر دلبسته مادرش می شود!و راضیه دوستی که رازش را می داند و نمی داند!
زن در سکوت می گوید و می گوید"نمی توانم.لب از لب نمی توانم باز کنم.بگویم چی؟سال ها پیش یکی٬یک نفر...تمام شده است زینت.تمام تمام."و نجوا می کند"دختره این جا نشسته٬گریه می کنه٬زاری می کنه..."

+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت توسط کچاب |