***
به یاد قیصر امین پور:
دل داده ام به باد
به هرچه بادا باد....
كساني كه انتظارشان را مي كشي در اعماق وجودت گم گشته اند،و تو اين را خوب مي داني.آن ها در ژرفاي تاريك جانت سر در گم اند.اتشي روشن كن تا ببينند،تا راهشان را باز يابند،مسيري را كه از جهنم به روز روشن مي رسد،به خود امروز،ايزابل.
کریستیان بوبن
مهوش قویمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدر و مادر ايزابل،او و خواهر و برادرش آن و آدرين را در بزرگراهي که به شهر بروژ ميرسد رها مي كنند.پدر در نامه ای كارش را اين گونه توجيح مي كند كه همسرم به بيماري لاعلاجي مبتلاست و تحمل درد و رنج او و قدرت نگهداري از فرزندان را ندارم.
ايزابل سيزده ساله دختر بزرگ خانواده اولين كسي است كه متوجه غيبت پدر و مادرميشود.همچنين او تنها کسي است که عمق فاجعه را درک ميکند پس ميکوشد تا راه چارهاي بيابد.
"بزرگسالي سيزده ساله پشت سر پدر و مادرش فرياد مي كشد كه آن ها را بخشيده اند،مي توانند بر گردند،كسي دعوايشان نخواهد كرد."
و اولين معجزه به وقوع مي پيوندد.اگلانتين پيرزني تنها و مهرباني بدون هيچ سوالي مسئوليت نگهداري از اين سه کودک را بر عهده ميگير،پس از آن نيز آشنايي کودکان با ژاک پسر پنجاه ساله اگلانتين شور و شوقي در زندگي ساده آنها پديد ميآورد.او ملوان است و عاشق سفر پس اگلانتين براي بيشتر نگه داشتن او در كنار خودش مسيوليت تدريس به ايزابل را به او واگذار مي كند.حالا ايزابل و ژاك براي آموختن آنچه بايد با هم يه سفر مي روند! ايزابل در خانه اگلانتين بزرگ ميشود اما همواره روياي بروز را در سر داردو انتظار مي كشد...واينگونه درسكوت خود عشق به خداوند، به طبيعت و به تنهايي را فرا مي گيريد،گرچه پيشرفت هايش در عشق بسيار كند است! همين عشق موجب مي شود تا پس از مرگ اگلانتين،براي زنده ماندن خاطره پدر و مادر داستان زندگياش را بنويسد.
"جانت را بيافروز
بنويس"
*گروه ساندویچ پس از مدتی غیبت اکنون پویا تر باز گشته است...
برگرفته از کتاب ضد خاطرات نوشته اندره مالرو
آندره مالرو نویسنده انقلابی و شهیر فرانسوی در کتاب حاضر به بازگو کردن خاطراتی از زندگی پر فراز و نشیب خود می پردازد ، البته نه بازمان بندی دقیق نه به طور کامل، بلکه حوادث را بر اساس اهمیت و مقامشان بازگو می کند و برداشت شخصی خود را از حوادث گذشته در اختیار قرار می دهد و به همین دلیل کتاب فوق را ضد خاطرات می نامند.
مالرو خود در مقدمه کتاب می گوید:« من این کتاب را ضد خاطرات می نامم زیرا پاسخ گویی پرسشی است که خاطرات مطرح نمی کند و به پرسشهایی که خاطرات مطرح می کند پاسخ نمی دهد!» در سطرهای ابتدایی کتاب، مالرو توضیح می دهد« من تقریبا برای خودم جالب نیستم و رفاقت که سهم بزرگی در زندگی من داشته با کنجکاوی سازگار نبوده است» یعنی آنکه نویسنده نه خواهان بحث و جدل پیرامون پیچیدگیها و ظرافت های روح آدمی است و نه طالب باز گو کردن خصوصیات شخصی و نوشتن خاطرات کلاسیک. او نخست خود را در میان دیگران و در بطن تاریخ قرار می دهد و سپس برای آشنا کردن خوانند گان با ابعاد روحی خودش، از جهان اطراف و تجربیاتی که در تعامل با آن دست آورده سخن می گوید و خصوصیات فردی خودش یا دیگرا را به ابعاد جهانی گسترش می دهد .
با نظریات کمونیست ها و مارکسیسم انقلابی درباره قرار گرفتن تاریخ در ورای همه چیز و جبر تاریخی آشنا هستیم، این نظریات اصولی فلسفی بودند که ازهگل آغاز شدند، که در نظرش تاریخ خدایی سنگدل و بی رحم بود و ارابه پیروزی خود را از روی بدن مردگانی که در برابرش قرار می گرفتند، عبور می داد و پیش می راند. و این خدای سنگدل همواره تجربه های تلخی را به مالرو تحمیل کرد: مرگ همسر محبوبش - خود کشی پدر و پدر بزرگش ( که از زبان یکی از شخصیت های کتاب می گوید : خودکشی ارثی است!) ، از دست دادن پسرانش در تصادف اتومبیل که ( شوک آن را به ساعقه تشبیه کرده) و سر انجام به خاک افتادن همرزمان انقلابی( در طول جنگ جهانی دوم و نبرد داخل اسپانیا) .
مالرو به باز گو کردن این تجربیات تلخ و تشریح حالات روحی خود در زمان وقوع این حوادث به بازگو کردن اندیشه هایش درباره وضعیت بشر در جهان می پردازد و به همین دلیل با توجه به مضمون اندیشه و ایدئولوژیهای باز گو شده ، نام یکی از کتاب های قبلی خود را برای هر فصل در نظر می گیرد( مانند: جاده شاهی- امید- سرنوشت بشرو وسوسه غرب). همانطور که در ابتدای بحث گفته شد مالرو حوادث را بر اساس زمان وقوع بازگو نکرده است و این نکته را از دو تاریخ در ابتدای هر فصل به نگارش در آورده به راحتی در می یابیم چرا که اولی تاریخ زمان و وقوع حوادث است و دومی تاریخ تحریر آنها. نویسنده حتی در داخل فصل های کتاب ترتیب زمانی را رعایت نمی کند و غالبا از ماجرایی به ماجرای دیگر بازگشت می کند و پیش از آنکه به مطلب نخست بازگردد، حوادث و ماجراهای مختلفی را بازگو می کند، زیرا اعتقاد راسخ دارد که انسان خود را بر اساس ترتیب زمانی نمی سازد بلکه از ورای تجربه های تلخ و شیرینش است که شخصیت و کاراکتر آدمها متولد می شود و پا به عرصه وجود می گذارد و نویسنده سعی می کند تا از خلال عناصری از همین تجربیات خودش و تاریخی را که در آن زیسته است را در یابد.
بر اساس این اصل، ما با سیلی از تجربیات گوناگون مالرو آشنا می شویم( از خطر سقوط با هواپیما ی تک موتوره تا خاطرات نبردهای جمهوری خواهان اسپانیا در برابر ارتش فالانژ به رهبری ژنرال فرانکو). نهضت آزاد سازی فرانسه از چنگ آلمان فاشیست، اردوگاه های کار اجباری و شیوه های شیطانی و حیوانی بهره کشی و کشتار انسانها، گروهان بین المللی نبرد انقلابی اسپانیا( و همرزمان مشهورش مانند آندره ژید یا رومن رولان و...) هر یک که بخشی از کتاب ضد خاطرات را به خود اختصاص داده اند . در تمام این بخشها مالرو مانند یک شخص ثالث در پروسه ای دائمی از کنش متقابل قرار دارد( با انسانها تاریخ و واقعیت هایشان و البته طبیعت) و شناختش از جهان اطراف خود را گسترش می دهد و به مرزهای فلسفه وجود بشر در روی زمین و سرنوشتش نزدیک می شود. دایره ای وسیع از اطلاعات اجتماعی و جمعی که با حوادث زندگی خصوصی مالرو در هم می آمیزد و جهان بینی خاص او را شکل می دهد . ولی همانطور که خواهیم دید حتی گستره فکری و رفعت اندیشه مردی نا آرام و انقلابی چون مالرو نیز از محافظه کاری- تعصب و محدود بودن و نقص و اشتباه بر کنار نمی ماند و به طور مثال او که با از دست دادن پسرانش، ارتباط خود را با نسل جوان می گسلد از سیر انقلابی و رادیکالیستی جوانان فرانسوی بی اطلاع می ماند و هنگامی که در برابر آن قرار می گیرد تبدیل به مردی محافظه کار می گردد!!( جانبداری مالرو از دوگل در جریان جنبش دانشجویی فرانسه). یا در نبرد انقلابی اسپانیا از تجزیه و تخلیل وابستگی مطلق حزب کمونیست اسپانیا به استالین و عواقب فاجعه آخرین آن برای نهضت انقلابی عاجز می ماند و تا پای مرگ پیش می رود.
ولی این نقص ها و اشتباهات نباید سبب طرد کامل اندیشه مالرو شود،اندیشه ای که بر عظمت وجود انسان آگاه بود و برای رشد و پرورش کوشش می کرد. هر چند مالرو با توجه به رنگین کمانی ازمضمونها و اندیشه ها کتاب خود را فصل بندی کرده ولی در بسیاری از آنها شیرازه ای مشترک به چشم می خورد : انسان و مساله مرگ / انسان یگانه موجودی است که می داند که می میرد. به عقیده مالرو مرگ است که زندگی را به صورت سرنوشت بشر در می آورد و هر کس با موضعی که در برابر مرگ می گیرد، تعریفی از هویتش ارائه می دهد.
ضد خاطرات در حقیقت به پرسشهایی که مرگ درباره جهان مطرح می سازد از زبان قهرمانانش پاسخ می گوید. قهرمانانی که برای نجات خود از استیلای زشتیها و تیرگیهای جهان اطراف( که مرگی دردناک- خاموش و تدریجی را به آنها تحمیل می کرد) به استقبال مرگ می شتابد و این چنین از نعمتی بزرگ بر خوردار می گردند، نعمتی که دکتر علی شریعتی آن را دوباره نمردن می خواند ! همانگونه که مالرو به مقابله با مرگ شتافت و از این نعمت بزرگ بر خوردار گشت تا هم اکنون در میانمان به زندگی ادامه دهد و در جامعه کنونی یا حتی نسلهای آینده نیز حضوری پر رنگ و پر محتوا داشته باشد و این خصلت مردان بزرگ ، مردانی که مالرو یکی از آنان بود.
مستی سهتا مرحله داره : مرحلهی اوّل مرحلهی بیداری ِ ذهنه ! زبونِ سرخ و به کار میندازه و به قول سقراط دواخوری و به یه محفل روشنفکری بدل میکنه ! مرحلهی دوم شکستن سدهای درونی آدمه ! آدم با رها شدن از فکر و خیال به مرز فراموشی نزدیک میشه ! مرحلهی سوم رسیدن به سرزمین فراموشیه ! فرو رفتن اسرارآمیزی به درون ! یه استراحت مطلق ! مرگ موقت !
یک مرد
اوریانا فالاچی
یغما گلرویی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک مرد داستان مردی به نام آلساندرو پاناگولیس است،که از زبان همسرش نقل می شود.در واقع اوریانا فالاچی یک مرد را در قالب نامه ای به آلکوس زندگی این مبارز یونانی را را باز گو می کند. الکوس یا همان آلساندرو پاناگولیس که بیش از سی سال پیش به مبارزه با پاپادوپولس دیکتاتور نظامی یونان – بر می خیزد و دز این راه بازداشت می شود.در دوران بازداشت به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه می شود و سرانجام در دادگاه به اعدام محکوم می شود. اما به دلیل فشار بین المللی و حمایت مردم کشور های مختلف اعدام نمی شود در نتیجه حکم اعدام او منجر به حبس ابد می شود.آلکوس یک بار از زندان فرار میکند ولی دوباره دستگیر و در شرایط سخت تری زندانی می شود. توصیف های این کتاب درباره زندان انفرادی به گونه ای است که خواننده تمام وحشت و سختی های یک سلول انفرادی را لمس می کند .این در حال است که به نقاط ضعف آلکوس را نیز بیان می کند "شکنجه های دیگه ای هم بود که به حساب نمی اومدن،چون اثر باقی نمی ذاشتن!مثلا وقتی از زور بی خوابی می افتادی و دوباره بیذارت می کردن،یا خفگی!فهمیده بودن طاقت خفگی رو نداریبیشتر با این روش عمل می کردن!"
الکساندر پاناگولیس سر انجام پس از پنج سال توسط پاپادوپلیس بخشیده می شود.
اوکه قبل از آزادی آشنایی مختصری با اوریانا فالاچی و نوشته هایش داشته پس از آزادی با او ازدواج می کند.این در حالی است ک آلکوس پس از آزادی در شرایط سختی به سر می برد به گونه ای که حتی بارها به آن دلیل قرار نبود کوتاه بیایدبه مرگ تهدید می شود .آلکوس با این شرایط در انتخابات شرکت می کند و رای می آورد از این طریق وارد مجلس می شود... زندگی پاناگولیس در سالهای پس از آزادی سه سال به طول می انجامد. درگیری او با محافل قدرت یونان و نیز زندگی زناشویی اش علاوه بر این که بسیار هیجان انگیز است به طور فوق العاده ای نقل شده است..."لحن مرگ بار صدات من و بیشتر از ماجرای اون فاحشه ناراحت کرده بود!وقتی تو سالی بعد از مردنت کارای عجیب و غیر منطقی تورو بررسی می کردم،مست کردنای بی معنیت و خوابیدنت با زنای هر جایی و بعد دور انداختنشون،به این نتیجه رسیدم که همش بعد از برگشتنت تو سیزدهم اوت و اون استقبال مسخره شروع شده بود!"
یک مرد اولین بار در سال ۵۲ به فارسی ترجمه و چاپ شد در حال حاضر نیز با ترجمه یغما گلرویی به فروش می رسد.این کتاب توسط انتشارات دارینوش به چاپ رسیده است.
اگر می بینید بچه های ساندویچ این روزها بی حوصله هستند و مثل همیشه ساندویچ را مرتب به روز نمی کنند به این خاطر است که ما این روزها در غم از دست دادن پدر عزیز خیارشور شریک شده ایم...هر چند در غم از دست دادن پدری که سال های سال تنها تکیه گاه بوده و با هیچ پاک کنی نمی توان خاطراتش را پاک کرد ، هیچ نمی توان گفت.اما امیدواریم خیارشور فراموش نکند ما دوستان قسم خورده ای هستیم که هیچگاه یکدیگر را تنها رها نخواهیم کرد.
این نان ، نان سالهایی است که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است .
کتاب نان سالهای جوانی نوشته : هاینریش بل
مدت ها است کتابی نخوانده ام یا اگر خوانده ام کتابی نبوده که بتوانم در تحلیلش اینجا چیزی بنویسم . البته نه به این خاطر که کتاب ها بی محتوا بوده اند بلکه به این دلیل که این روزها بی حوصلگی مجالی برای نوشتن نمی گذارد.
کتاب نان سال های جوانی کتابی است که مدت ها قبل خوانده ام و امروز دوباره آن را ورق زدم.
داستان کتاب در رابطه با مرد جوانی است که از روستای خود به شهر آمده امرار معاش می کند ، وی تعمیر کار ماشینهای لباسشوئی است او که در گذشته بسیار با غم نان مواجه بوده است امروز با در آمدی که دارد روزگار متوسطی را می گذراند و با دختر آقای ویک بر شخصی که در واقع کار فرمای اوست قصد ازدواج دارد.
همه چیز از یک آینده روشن حکایت می کند اما با ورود دختری به نام هدویگ که از روستای مرد جوان به قصد معلم شدن به شهر می آید و مسئولیت پیدا کردن مسکنش با اوست همه چیز به هم می ریزد و دیوانه وار عاشق دختر می شود و......
نویسنده در این کتاب مساله بغرنج گرسنگی را به شکل سمبولیک نان مطرح می کند ، نانی که مرد در تمامی دوران نوجوانی و قسمتی از جوانیش در پی یافتن آن است و به دست آوردنش در ورطه ای از حرص آز با معصومیت و انسانیت درون خویش دست به گریبان است . تا جائی که دست به دزدی از صاحب کار خود می زند و با پول آن برای خود نان می خرد .
اما با آمدن هدویگ ، زندگی او دگرگون می شود و در لحظه ای از درک و آگاهی و شعور قرار می گیرد و در می یابد که به تمام چیزهایی که نمی داند واقف گشته و این مساله به صورت نمادین مطرح می شود که او حتی به لغات انگلیسی که هرگز در دوران تحصیلش آگاهی نداشته ، آنها را به یاد می آورد در می یابد که واحد تمام محاسبات نان نیست و عشق به دختر او را به نور درونش رهنمون میکند و او تمامی سالهای قبل را نه به دست فراموشی می سپارد نه آنها را از ضمیرش حذف می کند بلکه به آنها آگاه می شود و به شهودی نایل می آید که نگرش او را به مساله نان یعنی مادیات و حرص و آز درون یعنی غرایز کاملا دگرگون می کند .
تمامی سالهایی که خود او درباره اش می گوید: این نان ، نان سالهایی است که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است .
جستجودرپرده نقره ای سینما برای پیدا کردن میلیونها کودک گم شده درون، راه به جای نخواهد برد وقتی هیچ پلیسی با تمام وظیفه اش حاضر نیست کمترین وقتی را صرف کند.



یوسف یوسفی پور (با بازی محمد رضا گلزار)و سایه نیازی ( با بازی مهناز افشار) زوج جوان تهمینه میلانی از طبقه مرفه خوش وبه اصطلاح بی غمی هستند که علی رغم تفاوت فاحش با اکثریت جامعه انتخاب شده اند تا با همه خاص بودنشان به عامه مردم یاد بدهند که چگونه اختلاف زنا شویشان را حل کنند .میلانی با محور قرار دادن مفاهیم پیچیده روانشناسی چون خود، کودک درون بالغ و نابالغ ،من فرد و..... در صدد برامده تا کهن ترین ودر عین حال بنیانی ترین معضلات زندگی مانند عدم تفاهم ،سوءظن جایگاههای نابرابر و نگاه جنسی مرد به زن را حل کند. غافل از انکه نه زبان طنز به هزل نشسته اش زبان خوبی است ونه زوج جوان او نمایندگان شایسته ای از جامعه برای جامعه هستند .برای مخاطبان اثار میلانی که پیش از این مزه زبان تلخ اما واقعی او را در دوزن ونیمه پنهان چشیده و اغراق سیاه نماییش را در واکنش پنجم و زن زیادی دیده اند آتش بس پنجره تازه ای است برای فهم راه تازه میلانی . این بار زن دیگر آن موجود زجر کشیده، کتک خورده ،مظلوم و مورد اجحاف قرار گرفته نیست حالا تحت لوای استعمار نو که دردش کمتر اما جبرش بیشتر است در بازی که با رنگ تجدد دست کاری شده قرار گرفته است .قصه ،قصه فاصله تاریخی میان پدران و مادران این سرزمین است که با وجود سالها زندگی در زیر یک سقف هنوز با هم بی گانه اند و در نتیجه خودشان و فرزندانشان در تخبل و یا در واقعیت ،زندگی پنهان با دوستیهای مخفی را تجربه میکنند. میلانی با ناتوانی در طرح چنین معضل بزرگی حل آن را نیز به چند کلمه عزیزم ،دوست دارم و..... محدود کرده است. آیا در جامه ای که زنها هنوز کتک می خورند،هنوز با وجود تحصیلات برابر از حقوق نا برابر برخوردارند، هنوز استعمار فکری عاطفی و جنسی میشوندو مردها احساسات چند گانه را یدک میکشند ،کلمه عزیزم حلقه گم شده است؟ شاید میلانی هم خسته شده است که اینگونه به یک باره مسیر دیگری راکه راه او نیست بر میگزیند وخو د نیز اعتراف میدارد راه این نیست ...........
کسی از میلانی نمی خواهد همیشه رنگ فیلم هایش سیاه باشد .اما از او میخواهندمحکمتر، واقع بینانه تر و با نگاهی مو شکافانه تر چون دو زن ونیمه پنهان اش به جامعه بنگرد.همانند کامبوزیا پرتو با کافه ترانزیت ،بهرام بیضای با سگ کشی، رخشان بنی اعتماد با زیر پوست شهر و داریوش مهرجوی با لیلا وسارا ،که دردی از جامعه را فریاد کرده اند
پرده نقره ای برای کسانی چون میلانی جای تجربه های سبک نیست او به عنوان زنی صاحب تفکر میبایست دغدغه هایش را با قدرت بیشتری به صحنه سینما پرتاپ کند تا از ضربش اتفاقی در جامعه به وقوع بپیوندد.
هیچ چیز بدتر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی.چه در پس آن٬هر چیز دیگر ترا اندوهگین می سازد.حتی ساده ترین چیز ها.
ویولون سیاه
مکسنس فرمین/دکتر احمد سلامت راد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویولون سیاه داستان ویولونیست جوانی به نام یوهانس کارلسکی است.او که نواختن ویولون را از سن پنج سالگی شروع کرده نابغه ای در موسیقی به شمار می رود.نوای سحرانگیز ویولون او در طول سال ها تمامی قصرها و سالنهای اروپا را فتح می کند٬اما بعد از مرگ مادرش تصمیم می گیرد سیر و سیاحت را کنار بگذارد به همین دلیل در پاریس اقامت می کند و تمام وقت خود را صرف نگارش اپرا می کند.
تا این که به هنگام لشکرکشی ناپلئون بناپارت به ایتالیا به خدمت فراخوانده میشود و به میدان نبرد اعزام می رود.درجنگ، در اثر جراحت، تا دم مرگ پیش میرود، ولی نوای جادویی بانویی سیاهپوش او را نجات میدهد. در دوران نقاهت در شهر ونیز٬با ویولونسازی به نام اراسموس آشنا میشود.
یوهانس بار دیگر در کلیسایی آوای بانوی میدان نبرد را میشنود، ولی صاحب صدا را نمییابد! ماجرا را برای اراسموس تعریف می کند٬او نیز داستان عشق شورانگیزش را به کارلا دختر کنت بزرگ ونیز که برترین خوانندهی اپرا در آن دیار بوده، برای یوهانس باز گو می کند٬او داستان ساختن ویولونی با الهام از صدای کارلا را تعریف می کند و می گوید چگونه با ساخته شدن ویولون سیاه کالرا می میرد!
اراسموس نیز مدتی پس از این که راز ویولون سیاه را برای یوهانس باز گو می کند از دنیا می رود.
یوهانس پس از این ماجرا به پاریس باز می گردد.او بعد از سی و یک سال اپرای خود را می نویسد و همان شب در خواب از دنیا می رود!
ویولون سیاه عنوان دومین مجموعه از سه گانه رنگ هاست که توسط مکسنس فرمین نوشته شده است. سهگانهی رنگها شامل سه رمان کوتاه به نامهای برف، ویولون سیاه و عسل است. این داستانها گرچه بهظاهر در مکانها و زمانهای متفاوتی رخ میدهند، ولی در واقع در حال و هوایی مشابه دارند و حدیث جستجوی همیشگی انسان در پی عشق راستین را روایت میکنند.
ویولون سیاه توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است.
![]()
...بخواب هلیا ، دیر است.دود دیگانت را آزار می دهد...بازگشت من به شهر ، بازگشت من به سوی تو نیست.سگ های خانگی ، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند...پدر! بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را.
بخشی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نوشته نادر ابراهیمی
این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی (110صفحه) که دارد از تاثیرگذاری چشمگیری برخوردار است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
هر چند مضمون این کتاب دست مایه فیلم های فارسی و داستان های بیشماری بوده است ، با این همه این بار نادر ابراهیمی با نثری متفاوت ، لطیف و سرشار از احساس آن را به رشته تحریر درآورده است.
این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ، بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی و حتی سیاسی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.
آنچه باعث می شود فضای حاکم بر این شهر کوچک ، یادآور روزهای سیاه و سفید روسیه در زمان انقلاب باشد ، شاید زمینه فکری نویسنده است که البته در کتاب " یک عاشقانه آرام " نمود بیشتری دارد.
نادر ابراهیمی در روزهای انقلاب که احزاب و گروه های زیادی متولد شدند و جوانان زیادی را به خود جذب کردند ، یک کمونیست بود و شیوه تفکر ، نگرانی ها و دغدغه هایی که در داستان هایش به چشم می خورد مربوط به باورهای حزبی اوست.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود...درست مثل کتاب هایی که جملاتی کوتاه و زیبا از نویسنده های مختلف نقل می کند.